داستان عروسك
وقتي به اداره رسيدم بازم يك ربع دير شده بود و تقريبا ً مثل هميشه رئيس درست جلوي روم سبز شد .
با من و من سلام كردم و اون با همون قيافه ي جديد و صورت پف كرده ، سبيل كوچك قهوه اي رنگ ، چشم هاي ريز و نگاهي ملامت بار بر و بر نگاهم مي كرد . بعد از چند لحظه كه خيلي دير گذشت گفت «ديگه چه بهونه اي مي خواي بياري ؛ عزيز من اينجا ادار است نظم ميخواد ، قانون داره ............................» دنباله ي حرفهاشو از بر بودم . گذاشتم خوب همه چيز رو بگه و باز هم آرام و سر به زير عذر خواهي كردم و قول دادم ديگه تكرار نشه .
ازش متنفر بودم هميشه موي دماغم بود .اگر رئيسم نبود حتماًيه مشت مي كوبوندم توي اون دماغ كوفته ايش.
توي راه كه داشتم مي اومدم خونه يكهو توي يه مغازه چشمم افتاد به يه عروسك ؛ خيلي مضحك بود ، در يك نگاه به خوبي مي تونستي متوجه شباهت خنده دار اون عروسك با رئيس بشي ، وايستادم و چند لحظه خوب نيگاش كردم . يه فكر خوب به ذهنم رسيد ؛ رفتم و عروسك رو خريدم .
وقتي عروسك به بغل وارد خانه شدم زنم با يه نگاه معني دار گفت« چي شده مرد ياد بچگي هات افتادي »
ـ نه ؛ اينو واسه بچه م گرفتم ، آدم نمي تونه براي بچه ي خودشم عروسك بخره ؟!
ـ ولي اون عروسك نمي خواد ؛ اصلاً عروسك دوست نداره . اگه براش يه ماشين يا توپ مي خريدي بيشتر خوشحال مي شد .
لبخند رضايتمندانه اي زدم و گفتم « خانم شما صبر كنيد من يه كاري دارم .........»بعد زير لب با خودم زمزمه كردم : « آره يه كار مهم .»
ـ پسرم كجاست ؟ كارش دارم.
ـ فعلاً خوابيده.
************
وقتي بيدار شد من كارم را شروع كردم . عروسك را به او نزديك مي كردم و سعي مي كردم پسرم ياد بگيرد كه به عروسك حمله كند به صورتش چنگ بزند و خلاصه هر بلايي كه من آرزو داشتم سر رئيسم بياورم او سر عروسك بياورد شايد كمي دلم خنك شه .
خوشبختانه بچه ي بسيار باهوشي دارم و به سرعت يادگرفت . بعد از چند روز تمرين طوري شده بود كه هروقت عروسك رامي ديد خون جلوي چشمانش را مي گرفت و آنقدر چنگ و ناخن به سر وصورتش مي كشيد كه به هن و هن مي افتاد .و من هر وقت از سر كار مي آمدم براي آنكه خستگيم در برود عروسك را ميدادم دست پسرم كه حسابش را برسد ؛
نمي دانيد چه كيفي داشت .
اين بود تا يك روز صبح قبل ازاينكه بروم اداره گفتم كمي عروسك را بدم به بچه بعد اداره بروم تا بيشتر شارژ باشم . همينطور كه بچه مشغول كار خودش بود يكهو يكي از چشمهاي عروسك كنده شد ؛ پسر من چشم را بر داشت و با آن مشغول بازي شد و همينطور كه داشت باهاش بازي مي كرد اونو كرد توي دماغش . من به سرعت خواستم چشم و از توي دماعش در بيارم ولي بد تر شد و بيشتر فرو رفت ، خيلي دستپاچه شده بودم بچه شروع به گريه كرد .مادرش توي سرش داشت ميزد . گفتم « آروم باش الان درش ميارم » كمي با اون وررفتم ولي بچه بيقراري مي كرد و من هم مدام مي ديدم كار داره خرابتر مي شه .
اداره ام حسابي دير شده بود ، بچه را برداشتم و با اولين ماشيني كه گير آوردم بردم بيمارستان . اونجا بعد از چند ساعتي بالاخره چشم عروسك رو بيرون آوردند و بچه هم طوريش نشده بود .
اون روز نتونستم اداره برم ؛ فرداش همونطور كه انتظار داشتم رئيس منو احضار كرد .وقتي وارد دفترش شدم گفت « خوب چرا ديروز نيومدي ؟»
ـ والا ........حقيقتش......... .بچه مو بردم بيمارستان .
ـ چش بود ؟
ـ يه گلوله رفته بود توي دماغش .
باتعجب پرسيد « گلوله ؟؟!!»
گفتم « گلوله ي تفنگ كه نه؛ يه چشم ؛ چشم عروسكش كنده شد اونم فرو كرد توي دماغش مي دوني چشماي اون عروسك دست كمي از گلوله هم نداشت ! دو ساعت توي بيماريتان معطلش شديم آقاي رئيس مي خوايد از بيمارستان گواهي بيارم براتون .»
گفت « حالا حالش چطوره ؟»
ـ خوبه ؛بد نيست .
ـ بچت چند سالشه ؟
ـ حدود يك سال و نيم ؛ تازه زبون در آورده .
ـ شما بايد بچه رو فردا بياريد اداره .
كمي جا خوردم ، پرسيدم « آخه قربان اداره كه جاي بچه نيست . اگه باور نمي كنيد من بچه دارم مي خوايد شناسنامه خودم رو بيارم اسم بچه توش هست خودتون مي تونيد ملاحظه كنيد .»
انـگار اصلاً حرفهاي منو نشنيد .گفت « فردا يا با بچه مياي اداره يا اصلاً نمياي فهميديد آقا .»
خيلي جدي بود ، بيچاره شدم ،عجب گيري افتاده بودم .آوردن بچه چندان مشكل نبود ولي از آن وحشت داشتم كه بچه با ديدن اين عروسك بزرگ چه عكس العملي نشان خواهد داد مخصوصاً كه اين اواخر عادت كرده بود كه به عروسك بگويد گوريل و هر از چند گاهي سراغ گوريلش را مي گرفت .
اي كاش عروسك اينقدر شبيه رئيس نبود يالا اقل اميد وار بودم بچه به اين شباهت پي نبرد.
دوباره به چهره ي رئيس نگاه كردم ؛ اصلاً اميد وار كننده نبود شباهت بيش از حد بود خواستم دوباره اصرار كنم ولي آنچنان جدي و تهديد آميز نگاهم كرد كه جاي هيچ بحثي را باقي نمي گذاشت .
چاره اي نبود بايد تمام تلاشم را مي كردم تا در يك روز مهر رئيسم را به دل بچه بنشانم ؛يعني كاري غير ممكن .با نگراني و ناراحتي رفتم خانه .
به خانه كه رسيدم به سرعت پريد بغلم و گفت « بابا ،گوريل!»
با لحني مهربان و آرام گفتم « عزيزم ، گوريل نه ؛ عمو ....... بيا نازش كن »
بچه درحاليكه با دست و پا سعي داشت هر مانعي را كنار بزند دست هايش را به سمت عروسك دراز كرده بود و مي خواست مثل هميشه تا مي تواند حسابش رابرسد و دخلش را بياورد .
آن روز تماماً سعي كردم تا بين اين عروسك زيبا و مهربان و آن بچه ي نمي دانم چي صلح و آشتي برقرار كنم ولي افسوس ، هرچه بيشتر مي كوشيدم كمتر نتيجه مي گرفتم .
خلاصه فردا صبح هم رسيد و من بعد از اينكه ناخن هاي اورا كوتاه كردم و با هزار فكر؛ بچه به بغل راهي اداره شدم.
************
قلبم به شدت ميزد و آثار نگراني از سر رو رويم مي باريد .توي راه مدام زير گوش بچه مي خواندم « الان مي ريم پيش عمو ، عمو خشگله ، عمو نازه ، اونو بوس كن باشه؟ .نازش كن فهميدي ؟» بهش نگاه كردم لبخند شيطنت آميزي روي لبهاش بود . متوجه شدم چقدر حرفامو فهميده و آه سردي از اعماق وجودم كشيدم .
در حاليكه سنگيني بچه رو توي بغلم احساس ميكردم چند لحظه پشت در اتاق رئيس وايستادم ، توي دلم هر چي فحش بلد بودم به رئيس دادم ؛ آخه اين ديگه چطور آدميه ؟،بچه رو مي خواد چيكار ؛؟هيچ چيزش مثل آدم نيست ، مرتيكه ي فلان فلان شده . توي
دلم گفتم « اي كاش لااقل سيبيلش را زده باشد ........ چه اميد احمقانه اي »
در زدم و آهسته در را باز كردم با پاهايي لرزان و گامهايي نه چندان استوار جلو رفتم ؛ مدام يك نگاه به رئيس مي كردم و يك نگاه به بچه و به خوبي مي ديدم كه با ديدن رئيس ناگهان چهره ي پسرم چگونه دگرگون شد و هر قدم كه نزديكتر مي شدم بيقراري بچه بيشتر ميشد .
پشت ميز كه رسيدم رئيس نگاهي به من و بچه كرد و من به زحمت بچه راكنترل مي كردم .گفتم« سلام آقاي رئيس ......... اين هم بچه ........»
ـ چرا اينقدر بي قراري مي كنه.
ـ قربان فكر مي كنم از ديدن شما ذوق زده شده .
بچه مي خواست از توي دست هاي من فرار كند و خودش را به رئيس برساند و من به زحمت او را نگه داشتم . مثل ببر گرسنه اي كه طعمه اي آماده ديده باشد مدام دست و پا مي زد و به سمت رئيس خيز بر ميداشت . كم كم كلافه شد و شروع به نق نق كرد « بابا ، گوريل ....من گوريل ميخوام »
من با دست پاچگي گفتم « نه عزيزم اون عمويه ؛ عمو رئيس »
چرت و پرت مي گفتم عمو رئيس ديگه چيه ؟!!
ولي اونم مدام تكرار مي كرد« گوريل .گوريل»
رئيس گفت « بچه رو آزاد بذار ، بذارش روي ميز ببينم .»
بيچاره شدم همه چيز اين رئيس ما غير عاديه خدا نصيب گرگ بيابون هم نكنه چنين رئيسي رو . گفتم« ولي قربان ميزتو نو بهم مي ريزه.»
ـ اشكال نداره بچه رو آزاد بذار .
با احتياط در حاليكه زير لب دعا مي كردم اتفاق خاصي نيفته بچه رو روي ميز گذاشتم .
بچه به محض اينكه خودشو آزاد ديد و موقعيت رو مناسب ،حمله رو شروع كرد و به سرعت خودشو به رئيس رسوند .
گفتم « قربان اجازه بديد بچه رو بگيرم اذيت تون ميكنه آخه اون بچه است نمي دونه كجا بايد چه كار كنه .» با خودم گفتم « اتفاقاً خوبم ميدونه!»
رئيس روي ميزش خم شد تا بچه رو از نزديكتر ببينه و بچه هم كه منتظر اين فرصت بود اولين چنگول خودش رو توي صورت رئيس انداخت . من نمي دونستم چكار بايد بكنم رئيس سر خودش رو كنار نكشيد تا خواستم به خودم بجنبم دو سه تا چنگول ديگه حواله ي صورت و دماغ رئيس كرده بود . در حاليكه با خوشحالي تكرار مي كرد « گوريل .گوريل.»
خواستم بچه رو بردارم ولي رئيس با دست اشاره كرد دست نگه دارم . صورتش را نزديكتر آورد ه بود و خونسرد و آرام در اختيار بچه قرار داده بود . من واقعاً مانده بودم چكار كنم .
به رئيس نگاه كردم ، آرام و بدون عكس العمل ،گويي از اينكه صورتش دارد آش و لاش مي شود لذت مي برد نشسته بود .
الحق كه هيچ چيزش به آدميزاد نمي ماند .
بعد از چند لحظه رئيس دست هاي گنده اش را دو طرف صورت بچه گرفت و در حاليكه لپ هاي پسرم جمع شده بود صورتش را به طرف خودش چرخاند و خوب بچه را ورانداز كرد و بعد با لحني كه از رئيس نشنيده بودم گفت :« خوش به حالت كه بچه داري !» و بعد براي اولين بار لبخند زد؛ و چقدر تلخ .
پايان
21/12/78
گفتم بنویسم ، نوشتم!