راه پر اندوه فردا بسته نيست جز فغان و ناله ي پيوسته نيست
پاسخ خروارها احساس و شور جز نگاهي بي فروغ و خسته نيست
کن دريغ از چـهره گـل ژالـه اي چون نميـرويد دگـر آلاله اي
بي تو گويا در جهان چيزي کم است آري از عمق وجودي ناله اي
در سکوت ديده ات مي شد شنيد داد پر درد از غم صد ساله اي
طور سيـنا در محـاق و تيـرگي مانده از ژرفاي نورش هاله اي
سامري با سـحر خود مشـغول تا برکشـد از آستين گوساله اي
ذولفـقار حـق به دسـت ناکـثي خرقـه ي احمـد بر دجاله اي
هر چه ريسيديم گويا پنـبه شد بود چـاهي در درون چاله اي
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 12:52 توسط امیر ستوده
|
گفتم بنویسم ، نوشتم!